کریم ارغنده پور
من در انتخابات شرکت میکنم و تلاش میکنم در این یادداشت دلایل آن را توضیح دهم.
در کشورهای پس افتاده معمولا نهاد قدرت تلاش میکند بر انسجام سازمانهای قوامدهنده خود بیفزاید و در برابر سازمانیابی نیروهای غیردولتی مقاومت میکند.
هرگز این گونه نیست که نهاد قدرت داوطلب کاستن از اقتدار خود به نفع نهادهای مدنی یا عمومی باشد (خاتمی یک استثنا بود).
اصولا طبع قدرت به سمت تمرکز میل دارد و هر اندازه این نقطه مرکزیتر باشد برایش مطلوبتر است.
تمام هنر دموکراسی در این است که از این تمرکز جلوگیری کند.
انتخابات راهکاری است که میتواند بر روند این مکانیسم تاثیر بازدارنده داشته باشد.
هر اندازه انتخابات آزاد و عادلانهتر برگزار شود میتوان انتظار داشت که امکان تجمیع نیروهای خودخواسته در قدرت نیز کمتر باشد.
از سوی دیگر امکان اصلاحگری در این جوامع به کیفیت فعالیتهای بازیگران عرصه اجتماعی بستگی دارد.
در واقع تجارب تاریخی نشان داده اینگونه نیست که تنها خواست نهادهای قدرت، امکان اصلاحگری را ممتنع کند
بلکه مهمتر از آن، کیفیت حضور بازیگران عرصههای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی میتواند امتناع را شکسته و روزنههایی را بهرغم میل ذاتی قدرت بگشاید،
پارهای شرایط و مختصات جامعه هم میتواند یاریگر آن باشد.
پدیده دوم خرداد مثال بارزی از غلبه اراده عمومی بر خواست نهاد قدرت بود.
فراز و فرودهای همان حرکت دوم خرداد به ما ثابت میکند که برای حفظ آنچه به دست آمده حداقل تا مرحله تثبیت، اتحاد و حضور لازم است.
به میزانی که این دو شاخص در آن حرکت کمرنگ شد به اصل حرکت نیز آسیب وارد آمد و دستاوردها صدمه دید.
آنچه در انتخابات شوراهای دوم به حرکت اصلاحی صدمه زد و به جناح مقابل روحیه داد،
ترک صحنه توسط همراهان و خالی کردن عرصه به نفع جناح مقابل بود،
وگرنه در انتخابات شوراهای دوم نه مسئله رد صلاحیت وجود داشت و نه اشکالی در آزاد و عادلانه بودن انتخابات طرح میشد.
در آن زمان انتقاداتی علیه حرکت اصلاحی مطرح و در برابر، یاس و ناامیدی به جامعه تزریق میشد و راهکاری که پیشنهاد میشد عدمحضور در انتخابات بود.
ناامید کردن مردم البته تنها توسط این منتقدان نبود بلکه افراطیون جناح مقابل هم تلاش میکردند بر تنور آن بدمند و با ابزارهای تبلیغاتی قوی که در اختیار داشتند نشان دهند اصلاحطلبان قادر به پیگیری اهداف اصلاحی نیستند
و این راه بن بست است.
نتیجه مایوس کردن جامعه را امروز که اکثریت جایگاههای قدرت در اختیار محافظهکاران است بهتر میتوان دید و ارزیابی کرد.
در حال حاضر مجلس هفتم و دولت نهم به خوبی امکان ارزیابی نسبی در اختیار مردم گذاشته که بتوانند آنها را از هر لحاظ با دولت و مجلس اصلاحات مقایسه کنند.
جناح راست اینک مسوول نابسامانی اقتصادی موجود است.
آنها باید پاسخگو باشند که چرا با وجود بالاترین رقم درآمد ارزی و یکپارچگی حاکمیت نتوانستهاند تورم را مهار و اوضاع معیشتی مردم را بهبود بخشند.
اینک آنها نمیتوانند ادعا کنند که در این مسیر مانعی داشتهاند.
با این وجود آنها همچنان از حضور در قدرت پاسداری کرده و از ورود رقبایشان به هرنحو ممکن جلوگیری میکنند.
برخی از کسانی که در انتخابات آینده شرکت نمیکنند با اصل این منطق که تنها راهکار پیش رو برای بهبود اوضاع اصلاحگری است مشکل دارند.
طبعا آنها مخاطب این یادداشت نیستند.
سخن اصلی این یادداشت با افرادی است که منطق اصلاحطلبی را قبول دارند ولی نسبت به پارهای راهکارها انتقاد دارند.
نخستین سوال از آنها این است که در شرایطی که برآیند نظر اصلاحطلبان به هر روی، شرکت در انتخابات در حوزههایی است که امکان حداقل رقابت وجود دارد
و در شرایطی که معمولا میزان قابل ملاحظهای از مردم در انتخابات شرکت میکنند؛ نرفتن پای صندوق و قهر با آن به سود چه جریانی است؟
سوال دیگر این است که اگر تصور بر این است که شرایط فعلی با معیارهای اصلاحطلبانه خوب نیست، آیا نرفتن پای صندوق، آنها را بهبود میبخشد یا بدتر میکند؟
آیا با فرض اینکه نرفتن پای صندوق انفعال تلقی میشود حرکتی که از آن نوعی کنش برداشت میشود بهتر است یا انفعال؟
آیا دو دستی تقدیم کردن فضا به رقیب مقتدر مطلوبتر است یا تلاش برای تغییر این فضا؟
از همه اینها مهمتر به نظر من همراهی با سیدمحمد خاتمی است.
آقای خاتمی بدون اغراق هماکنون ظرفیتی بیش از همه احزاب سیاسی است.
او بهرغم همه ناملایمات، پس از اتمام دوران ریاست جمهوری، مسوولانه و دردمندانه در صحنه حضور یافته و همراه سایر اصلاحطلبان تلاش کرده است.
در دو انتخابات گذشته او محور وحدت جمع اصلاحطلبان بوده و به این ترتیب ساختمانی را ایجاد کرده که اگر موفق باشد میتواند سنگ بنایی برای تجارب دموکراسی پویاتر در آینده باشد.
بیتردید هیچکس ادعای کامل بودن این حرکت را ندارد
ولی یاری نرساندن به آن نوعی ناسپاسی و قدرناشناسی است، ضمن آنکه باید در جهت رفع نواقص در آینده هم تلاش کرد.
هم اکنون آنچه در پیش رو دیده میشود میدانی است که یک سوی آن دولت جدید و همراهان آن و سوی دیگر اصولگرایان «متحد و منتقد» دولت هستند و در سمت دیگر هم اصلاحطلبانی که با وضعیتی نسبی حاضر هستند.
هرکسی برای کنشی که انجام میدهد باید دلیل داشته باشد.
باید بداند به کدامیک از این سه ضلع میخواهد کمک کند و از سوی دیگر باید بداند کاری که نمیکند ممکن است عملا به سود کدامیک از این سه ضلع باشد.
به نظر من رای ندادن با هر انگیزهای در این شرایط در عمل کمک به رادیکالترین بخش جریان حاکم فعلی است.
اگر در اندیشه اوضاع بهتری هستیم و میخواهیم اوضاع تغییر کند این خواسته با انفعال به دست نمیآید.
باید حضور داشت و برای آن تلاش کرد و حداقل این تلاشها در شرایط موجود رای دادن به لیستی است که نسبت به بقیه ترجیح دارد.
برای این کار هم زخمی کردن نامزدهای باقیمانده موجود کار درستی نیست.
باید به کلیت آنها رای داد و از کنار حواشی آن بزرگمنشانه گذر کرد.
رای به یک لیست که هویتی را به دنبال خود دارد و تعداد آرائش در آینده تعیین کننده وزن نیروهای سیاسی خواهد بود مطمح نظر است
الباقی نکاتی است که میتوان پس از انتخابات هم درباره آنها سخن گفت.
این انتخابات پیشدرآمد انتخابات مهمتر ریاست جمهوری است.
رای کلی به اصلاحطلبان میتواند زمینه آن را هموارتر کند و آینده را از حیث پیشبرد اهداف اصلاحی مطلوبتر سازد.
با این تفاصیل اگرچه انتقاد از تضییع حق نامزدهای رد صلاحیت شده در جای خود باقی است
و با وجودی که لیست موجود هم ممکن است همچنان ابهاماتی داشته باشد
ولی به خاطرنشانه اصلاحطلبی که بر سینه دارد
و به خاطر تاییدی که خاتمی از آنها کرده
و به سپاس همگرایی احزاب اصلاحطلب که امید است در انتخابات آینده ثمرات بیشتری را آشکار کند
من رای میدهم
و امیدوارم این رای منشا اثر مطلوب به نفع مردم در آینده باشد؛ چنین باد.