اشاره: شايد با خواندن تيتر اين يادداشت دو فكر كاملاً متضاد به ذهنها خطوركند. اول اينكه اگر خواننده اصالتاً از قوميتهايي چون ترك، تركمن، كرد، عرب، بلوچ يا لر باشد كه هنوز به مطالبات فرهنگي–قومي خود دست نيافتهاند، بدون شك نگاهش به اين مقاله نگاهي خواهد بود با اين استدلال كه شايد نويسنده ميخواهد راهكاري در جهت رسيدن به مطالبات قانوني و مدني اقوام سركوبشده در ايران ارايه دهد و با اشتياق به خواندن آن اقدام خواهدكرد؛ و اگر از گروه دوم باشد كه كوچكترين دغدغهي فرهنگي–قومي ندارند و فرهنگ و زبانشان در رأس سياستگذاريهاي خُرد و كلان كشور جاري است و تمامي مطالبات قانوني و فراقانونيشان تأمين و اجرا ميشود، در تورق اوراق نشريه، اگر با گوشهي چشمي چنين تيتري را ببيند، فوراً هراسان شده و به اين فكر خواهد افتاد كه نكند عدهاي ميخواهند وحدت ملي را بههم بريزند! يا اينكه عدهاي ميخواهند اختلافات قومي راه بيندازند! و امنيت ملي را خدشهداركنند!! از اينرو اول اسم نويسنده را در ذهنشان يادداشتكرده، سپس به خواندن مقاله اقدام ميكنند و در مرحلهي سوم گوشي تلفن را برداشته به مدير نشريه تلفن ميزنند تا هرچه در توان دارند براي جلوگيري از چاپ چنين اراجيفي كه به طرح مطالبات خودسرانه و بيگانهپسند ميپردازد! روكنند و مواظب باشند كه عناصر بيگانهگرا و تجزيهطلب! مبادا به هيأت تحريريه نفوذكنند و تا آنجا كه ممكن است چنين اقداماتي را در نطفه خفه نمايند. در هر صف و گروهي كه قرار داريد، به هر مرام و مسلك و سياستي كه اعتقاد داريد و به هر قوم و قبيلهاي كه تعلق خاطر داريد، در خواندن اين يادداشت تا آنجا كه ممكن است همهي اينها را در حافظهتان نگه داريد؛ اما نگذاريد كه فوراً عملكنند؛ قدري بهآنها فشار بياوريد تا تحملكنند و اجازه دهند تا شما با خيال راحت اين يادداشت را مطالعهكنيد. اگرچه براي ما شرقيان تحملكردن خيلي سخت است. اين يادداشت را در دو بخش بسيار كوتاه به حضورتان عرضه ميكنم؛ بخش اول "دموكراسي در هواي سرد ايران" و بخش دوم "مطالبات قومي پر التهاب."
***
دموكراسي در هواي سرد ايران با فروپاشي و سقوط امپراتوريهاي متعدد در جهان، اين "روند جهاني فروپاشي" بعد از مدتي در كشور ايران نيز تجربه شد و سلسلههاي شاهنشاهي متعددي از سرير قدرت فرو افتادند. اين امپراتوريهاي بزرگ با سرزميني بس وسيع در هر دوره و تعويض قدرت، يا بخشي از كشوري را به خاك كشور ما ملحق ميكردند يا اينكه نميتوانستند بخشي از كشور را در قلمرو خود حفظكنند. اين پروسه تا سلسلهي قاجاريه ادامه داشت (اگرچه با تأخيري نسبتاً طولاني نسبت به روند جهاني.) اما در اين تأخير آنچه عمده عامل عدم ملحقشدن به روند معقول جهاني بود، علاقهي وافر مردم و فرهنگ مردم ايران نسبت به شاه و دربار شاهنشاهي بود. در چنين فرهنگي علاقهمندي شديد به "در سايه زندگيكردن" و "مريدبودن" حكمفرماست؛ حتي در انقلاب مشروطيت كه خواستههاي مدرن و نويني را از حاكميت مطالبه ميكرد نيز به اين فرهنگ ديرين التفات شد و جايگاه دربار را بههر طريق ممكن حفظ كرده بود. بودن شاه بهعنوان نمايندهي خدا در زمين از خصلت در سايه زندگيكردن ايرانيجماعت كم نكرد، تا اينكه ضعف و ميرايي اين شاه و دربار شاهنشاهي از درون، زمينه را براي ظهور حاكميتي كه با مدل ملت–دولت در جهان معاصر تجربه ميشد، فراهمكرد. اما زيركي استعمار (كه بر شبهقارهي هند و مناطق تجزيهشدهي امپراتوري فروپاشيدهي عثماني– عراق، سوريه، فلسطين، عربستان و...– سيطره داشت) و شناخت عميقي كه از فرهنگ، سنن و خواستههاي مردم ايران داشت، در كنار آن، ناامني و شرارت در مناطق مختلف كشور بهدليل ضعف حكومت مركزي، جريانداشتن تعاليم ناسيوناليستي افراطي خصوصاً به تأسي از جريانهاي فكري روزِ جهان (كه سرانجامش بهظهور فاشيسم و نازيسم... منجر شد)، فرصت بزرگي را براي قدرتهاي بزرگ خصوصاً بريتانيا فراهمكرد تا با بهرهمندي از كادرهاي مجرب ايراني خود در داخل!!، كه تربيتشدهي دانشگاهها و مراكز مختلف در آلمان، انگلستان و فرانسه بودند، دوباره شالودهي سلطنتي را در كشور پايهگذاريكنند كه علاوه بر اينكه حافظ و نگهبان منافع استعماري آنها در منطقه باشد، جلوي نفوذ تعاليم انقلابي روسيهي تازه انقلابكرده (1917) را نيز بهداخل ايران بگيرد. اگر چه صرفاًَ دخالت خارجي در چنين مناسبات گسترده نميتواند تنها عامل ايجاد تغييرات بهحساب آيد ليكن علاقهمندي عدهي كثيري از روشنفكران، روزنامهنگاران، تجار، مالكان عمده و خرده، بازرگانان و عمدتاً فارسزبانان در ايجاد يك دولت مركزي قدرتمند و اقتدارگراي فارس و بسياري از عوامل ريز و درشت در ساختن سلطنتي بدون پشتوانهي قومي–قبيلهاي تنها با استفاده از تحريفات تاريخي و استبداد و ... دخيل بود.
ضمن اينكه در جهان، روند ساخت دولتهاي مدرن با زمينههاي فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي در كشورهاي گوناگون رو به گسترش بود. در قرن نوزدهم خصوصاً در جهان غرب ملت–دولتها شكل گرفته بودند و اين روند در جهان پيرامون آن نيز بهسرعت در حال شكلگيري بود. متأسفانه اين روند جهاني آنجا كه به ايران رسيد، شكلي كاملاً متفاوت بهخود گرفت؛ بهعبارتي واقعبينانهتر عوامل مختلف خارجي در منحرفشدن اين روند در ايران دخيل شدند و در ايران دولتي را تشكيل دادند كه مدعي ساخت ملتي اصيل و ايراني ناب بود و جالب اينكه ديكتاتوري خشن رضاخاني را دولتي فرضكردند كه ملتي را خواهد ساخت و آن ملت را بر پايهي فرهنگ، زبان و مدنيت قوم فارس كه تنها بخشي از مردم ايران را تشكيل ميداد، بنياد خواهد نهاد.
تئوريپردازان آن دوران، يك زبان (زبان فارسي) يك درفش و يك ملت (قوم فارس) را به كمك دستگاه استبدادي تبليغ و ترويج ميكردند. سرانجام شاهنشاه دير متولد شده و ناقص، اينبار نه به پشتوانهي قومي و قبيلهاي بلكه بدون پشتوانهي قومي و قبيلهاي در هواي سرد و خشن و بيروح كشور سر برآورد و همه را مبهوت خود ساخت. اين امر يعني به شاهي رسيدن نظامي فاقد پشتوانهي قومي، مالي و فكري، حيرت مردم غارتشده، ملاكين و تجار و بازرگانان هراسان و روشنفكران درمانده را باعث شد و چهبسا بسياري از اينها خوشحالي خود را از پديدآمدن چنين رژيمي پنهان نكردند و در روزنامهها و محافل به انحاي مختلف به تجليل قدرتيابي رضاخان فارسزبان دستزدند.
رضاخان ميرپنج از سربازي قزاقخانه بر تختي جلوسكرد كه در عرض كمتر از پنجسال جبروتش همه را مدهوش خود ساخت. رضاخان، رضاشاه شده بود. شايد بههمين راحتي كه نوشته ميشود. نظامي خشن و بيسواد از سياست و كشورداري، به يكباره در فكر تأسيس دانشگاه، فرهنگستان زبان فارسي، عزام دانشجو به خارج (خصوصاً آلمان، ارتش منظم، كشف حجاب و ... افتاد و تمامي روشنفكران غبارديده را محو تماشاي اين كودتاچي مصلح و مدرن قرار داد! تا آنجا كه هيچكس را فرصتي پيش نيامد كه پلكي زده تا قدري هم شده به چرايي اين خيزش بيمثال در تاريخ معاصر ايران بينديشد.
البته سركوب نهضتهاي آزاديخواهانه در اين دوره چون قيام آذربايجان به رهبري ستارخان و باقرخان، نهضت شيخ محمد خياباني در آذربايجان و كلنل پسيان آذربايجاني در خراسان و ميرزا كوچكخان جنگلي در گيلان رمقي براي مردم آن سامان باقي نگذاشته بود، تا در ساخت سرنوشت كشور سهم عمدهاي داشته باشند. قدرت از دست مردم و مشروطهخواهان خارج شده بود و فردي به حاكميت رسيده بود كه نه مشروطهخواه بود، نه روشنفكر و نه رهبر نهضت ضد استبدادي.
پس انقلاب مشروطيت كاملاً از دست رفته بود و آرمانهاي آن را طوفان سياهي در چنبرهي خود فرو نشانده بود تا اينكه چشمهاي روشن در گرد و غبار آن كور شدند و اسب سوار جاهطلب، وارث اصلي انقلاب خونين مشروطيت ايران شد.
مدرنيتهي بومي و حداقلي كه در افكار، برنامهها و قوانين رهبران مشروطيت بود و همهي آنها از بطن خواستههاي مردم نشأت گرفته بود، تبديل به مدرنيزاسيوني شد كه پايههاي ديوار ساخت اين مملكت را در قرن معاصر سست و بيبنيان كرد؛ و تأسفآور اينكه موتور حركت آن را ناسيوناليسم چندشآور و آلوده و بيبنيان فارسگرا بر عهده گرفت.
ناسيوناليسمي كه ميخواست ب%D |